تبليغاتX
Airana

Airana

حکم اهوراست به اهریمنان پارسیان تا به ابد قهرمان

مردمي كه از مردم من بيشتر مي فهمند...

 

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

البته من اینو زیاد قبول ندارم. از نظر من اسکندر مردی بزرگ و کمی هم فرهیخته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 22:16  توسط باران(سرباز هخامنشی)  | 

بد کردارترین ترین بانوان تاریخ ایران.

مریم رجوی






مریم رجوی، با نام اصلی مریم قجر عضدانلو ، در سال ۱۳۳۲ متولد شد. او پس از دوران تحصیل دبستان و دبیرستان وارد دانشگاه صنعتی شریف شد و در رشته مهندسی متالورژی فارغ التحصیل شد. او در یک خانواده مسلمان غیر سنتی متولد شده و تا دوران آشنائی با مجاهدین بی حجاب بود.
او ابتدا با ابریشم چی یکی از اعضای گروهک مجاهدین ازدواج کرد اما بعد ها در یک اقدام انقلابی! در یک روز از او طلاق گرفت و با مسعود رجوی ازدواج کرد.
او این روز ها خود را رئیس جمهور منتخب ایران می داند ! و می گوید پس از تغییر حکومت در ایران قرار است رئیس جمهور شود.( به همین خیال باش)
گروه مجاهدین خلق که مریم و مسعود رجوی رئیس آن بشمار می‌آیند، جنایاتشان برای تمامی مردم ایران شناخته شده است و نیازی به توضیح نیست.
این گروه در طی دوران جنگ تحمیلی و پیش از آن با همکاری صدام دست به جنایات متعددی در مرزهای ایران زدند و همچنین برنامه های متعدد ترور را نیز در ایران اجرا کرده اند.


کاش می شد تمام بانوان تاریخ ایران یوتاب و آتوسا بودند. ای کاش....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:56  توسط باران(سرباز هخامنشی)  | 

بد کردار ترین بانوان تاریخ ایران.

 

اشرف پهلوی


اشرف در روز چهارم آبان ۱۲۹۸ ه- ش چند ساعت پس از تولد محمدرضا پهلوی در خانه ای واقع در کوچه ضلع شمال شرقی میدان حسن آباد تهران به دنیا آمد.
انواع قمار در دربار پهلوی به شکل یک تفریح روزمره درآمده بود. اما در دربار هیچ کس در قماربازی به پای اشرف نمی‌رسید.
ترانزیت مواد مخدر از دیگر سرگرمی های خواهر دوقلوی شاه بود که خودش می گوید به خاطر اینکه به همراه ولیعهد و پادشاه ایران به دنیا آمده بود هیچ گاه انتظار محبت ویژه از سوی خانواده نداشت و این امر بر مشکلات روحی او می افزود.
ازدواج اجباری او با محمد قوام که به دستور پدرش انجام شد در شکل گیری بی بندو باری او نیز موثر بود.
 
کاش می شد تمام بانوان تاریخ ایران یوتاب و آتوسا بودند. ای کاش....
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 15:21  توسط باران(سرباز هخامنشی)  | 

بد کردار ترین بانوان تاریخ ایران.

تاج الملوک آیرملو(ملکه مادر)

تاج الملوک ایرملو در سال ۱۲۹۵ش به عقد رضاخان میرپنج درآمد. در آن هنگام رضاخان چهل سال و تاج الملوک ۲۵ سال داشت.
تاج الملوک در دوران سلطنت رضاشاه یک بانوی درباری و ملکه ایران بود و به هیچ وجه اجازه ورود در مسائل سیاسی را نداشت و تنها در امور مالی فعالیت می کرد.
تاج الملوک از طرفداران ترویج فرهنگ غربی در دربار ایران بود. این طرفداری به ویژه، پس از سفر او در سال ۱۳۱۲ به آلمان، سویس و فرانسه به جهت دیدار محمدرضا افزون گشت. وی در بازگشت میهمانی های پر خرج به شیوهٔ اروپایی در ایران باب کرد. در ابتدا میهمانی ها شامل زنان و شاهزادگان دربار می شد اما پس از کشف حجاب که خود تاج الملوک نقش اساسی در آن ایفا نمود، این میهمانیها مانند دربار اروپایی به صورت مختلط تشکیل می گشت. وی در عروسی های پسر و دختران خود و همچنین در شکست و جدایی آنان نقش بسزایی داشت به ویژه در مورد پسرش محمدرضا پهلوی حرف اول را می زد.

پس از شهریور ۱۳۲۰ و خروج رضاشاه از ایران به ” ملکه مادر “ مشهور گشت و نامه های ملتمسانه رضاشاه به وی مبنی بر بزرگ فامیل بودن و حفظ خاندان پهلوی بر قدرت و اعتبار او افزود. او از ۱۳۲۰ش در امور سیاسی نیز دخالت نمود و با بزرگانی چون قوام، بیات، و ساعد آشنایی و رفت و آمد پیدا کرد، به طوری که پاره ای از تقاضاهای وی پذیرفته می شد. تاج الملوک پس از فوت رضاشاه به عقد شخصی به نام غلامحسین صاحبدیوانی درآمد. صاحب دیوانی از مالکان شیراز بود و خواستار نمایندگی مجلس، پس از نفوذ همسر استفاده کرد و به خواهش تاج الملوک در دوره حکومت قوام نام او از صندوق فسا بیرون آمد و به وکالت مجلس رسید.
اما عمر روابط حسنه او با ملکه نیز چندی نپایید و تدریجاً بین آن دو جدایی افتاد. ملکه مادر در امور سیاسی خود گاه با کمک شمس به فعالیت می پرداخت و گاه با کمک اشرف. به عنوان مثال انتصاب هژیر به وزارت دربار از اقدامات او و شمس بود. بعدها در عصر حکومت دکتر مصدق ملکه مادر از مخالفین سرسخت او شد و با اشرف پهلوی به تشکیل جناح مخالفین درباری پرداخت. او با عده ای از مخالفین مصدق در مجلس ارتباط داشت و یکی از قطبهای مهم فشار علیه مصدق به حساب می آمد. از جمله افرادی که جزو یاران ملکه مادر به حساب می آمدند جمال امامی، محمدعلی نصرتیان، محمدعلی شوشتری، منوچهر تیمورتاش و مهدی پیراسته بودند. شدت این اقدامات به حدی بود که به دستور دکتر مصدق ملکه مادر و دخترش اشرف از ایران تبعید گشتند.
پس از کودتای ۱۳۳۲ ملکه زندگانی جدید خود را در رفاه کامل شروع کرد و این بار علاوه بر دخالت در امور زندگی فرزندان خویش، به معاملات و سرمایه گذاریهای داخلی و خارجی پرداخت و ظرف مدت کوتاهی یکی از سرمایه داران بزرگ ایران گشت. او مدت ۳۵ سال با قدرت کامل در دربار پهلوی زندگی کرد و در زمان انقلاب ۱۳۵۷ به کاخ خود در امریکا فرار نمود و همراه فرزندش شمس در آنجا ساکن شد. اندکی بعد به بیماری مبتلا شد و چندی در بیمارستان بستری گشت. و بالاخره در ناباوری اخراج و فوت فرزندش محمدرضاشاه در یکی از بیمارستانهای امریکا در حالی که در تنهایی کامل بسر می برد بدرود حیات گفت.


کاش می شد تمام بانوان تاریخ ایران یوتاب و آتوسا بودند. ای کاش....
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 9:56  توسط باران(سرباز هخامنشی)  | 

بد کردار ترین بانوان تاریخ ایران.

 

تاریخ ایران پر از زنانی است که فداکارانه برای پیشرفت و تعالی کشور تلاش کرده اند و با وجود مشکلات فراوان  و بدون هیچ گونه چشمداشتی کوشیده اند تا میهنشان سرفراز و آباد باشد با این وجود در بین زنان تاثیر گذار تاریخ چهره هایی هم مشاهده می شود که زیان های جبران ناپذیری را به بار آوردند.

۱٫ مهد علیا مقتدر و توطئه گر 

 

در سال ۱۲۲۰ هجری (۱۸۰۵ پس از زایش مسیح) دختری در خانواده امیر محمد قاسم خان قاجار و بیگم خانم دختر فتحعلیشاه به دنیا آمد که او را ملک جهان نام نهادند. جهان خانم نوه فتحعلیشاه، زن محمد شاه سومین پادشاه از سلسله قاجار، مادر ناصرالدین شاه، و مادر زن امیر کبیر صدر اعظم ایران بود. جهان خانم به چند عنوان آراسته بود، او را مهد علیا می‌خواندند. این عنوانی بود که نخستین بار به همسر سلطان محمد خدابنده داده شد. 

فریدون آدمیت درباره خوی و منش او چنین می‌نویسد:
«جهان خانم…بسیار باهوش بود، جاه طلب و تجمل دوست، و از زیبائی بی‌بهره، خط و ربطی داشت، و به شیوه چلیپا خوب می‌نوشت. به علاوه در فن مکر زنانه استاد بی‌بدیل بود. منش او را قدرت پرستی و جنون جنسی می‌ساخت. زندگی او پرورده آن دو عنصر بود»

مهد علیا در شانزده سالگی با پسر دائی خود به نام محمد میرزا که چهارده ساله بود پیوند زناشوئی بست و از این پیوند ناصرالدین میرزا (شاه ایران) و ملک زاده خانم (همسر امیر کبیر) به دنیا آمدند.

او در تمام عزل و نصب های در بار نظارت داشت و در شیوه اداره امور کشور دخالت می کرد.
امیر کبیر از نفوذ و سلطه گری این زن جلوگیری کرده و تلاش می کرد از دخالت او در امور مملکتی جلوگیری کند. او هم که به هیچ عنوان حاضر به از دست دادن قدرت نبود بر علیه امیر کبیر شورید و با حیله گری فرمان قتل او را از ناصر الدین شاه گرفت.

 

کاش می شد تمام بانوان تاریخ ایران یوتاب و اتوسا بودند. ای کاش....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:47  توسط باران(سرباز هخامنشی)  | 

کورش بزرگ

می دونید چی باعث شده که من شیفته ی شخصیت کورش  بزرگ بشم؟

اگه متن زیر رو بخونید می فهمید.

 

این گفته من است کورش پسر ماندانا و کمبوجیه
 
من کورش هخامنشی فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود.زیرا ملال مردمان ملال من است و
 
 شادمانی مردمان شادمانی من.
 
بگذارید هرکس به آیین خویش باشد. زنان را گرامی بدارید.فرودستان را دریابید.و هرکس به تکلم
 
قبیله خویش سخن گوید.
 
گسستن زنجیر ها آرزوی من است.ما شب و شقاوت را خواهیم زدود ،زندگی را ستایش خواهیم
 
کرد.
 
تا هست سرزمین من آسمانی باد.که در او رود ها ی بسیاری جاری است.ما دامنه ها و دشت
 
هایی داریم دریا وار.سحرآمیز ،سرسبز و برکت خیز.و شما راگفتم این بهشت بی گزند را
 
گرامی بدارید.سرزمین من توان شکفتنش بسیار است.سرزمین من ، مادر من است.
 
تا هست خنده شادی خیز کودکان خوش باد تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد.
 
تاهست رودها بسیار تر و بسیارتر باد.
 
از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من.
 
تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید.
 
تا هست اندوه آدمیان مرده با د .
 
به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی ست.
 
باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد.مردمان ما شایسته آرامش وآزادی
 
اند،مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند.،مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند ،
 
دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من
 
است.
+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 1:31  توسط باران(سرباز هخامنشی)  | 

پیامبر ایرانی

 

 

خانه ی پوروشسب را نور فرا گرفته بود ، بزرگان ده گمان می کردند ده آتش گرفته . به هراس افتادند و گریز اختیار کردند امادر بازگشت در یافتند که به هیچ جای ده آتش نیفتاده بلکه در خانه پوروشسب طفلی خوش سیما دیده به جهان گشوده و این روشنی از فره ی اوست بنا بر روایت (وجر کرد دینی)تولد اشو زرتشت در روز ششم فروردین ماه بوده است و ایشان در هنگام تولد می خندیده است .

زرتشت یا زردشت یک پیام بر ایرانی بود که مزدیسنا (دین پرستش اهورا مزدا) ، را بنیان گذاشت. ایشان همچنین سراینده ی گاتها ، کهن ترین بخش اوستا می باشد.

 

ریشه و مفهوم نام زرتشت

 

نام زرتشت مرکب است.از <<زَرَت>> که ممکن است معنی زرد و زرین یا پیر داشته باشد و << اشترا >> که برخی معنی آنرا شتر و  برخی معنی آنرا آسترا به معنی ستاره در نظر گرفته اند .دارنده ی شتر زرد،دارنده ی شتر پیر،دارنده ی شتر با جرأت ،درخشان و زرد مثل طلا ، پسر ستاره، ستاره ی درخشان و روشنایی زرین معانی گوناگونی است که تا به حال محققان برای نام زرتشت ذکر کرده اند.

 

زمان ولادت زرتشت

 

متاسفانه با تمامبرسیهایی که در منابع تاریخ نگاری داشتیم نتوانستیم زمان دقیقی برای ظهور زرتشت پیامبر به دست بیاوریم و با همه پژوهش های دانشمندانقدیم و جدید ، هنوز هم در پرده ی ابهام است . دور ترین زمانی که برای تولد او قائل شدهاند ، سده ی هجدهم پیش از میلاد و نزدیکترین آن سده ی ششم پیش از میلاد است . جامعه ی زرتشتیان ایران زاد روز زرتشت را 6 فروردین و در سال1768 پیش از میلاد دانسته اند . اما امروز بیشتر دانشمندان برانند که زرتشت بین 1000 تا 1200 سال پیش از میلاد حضرت مسیح می زیسته است.

 

محل تولد زرتشت

 

در خصوص محل تولد حضرت زرتشت نیز نکات بر ابهامی حاکم است اما دانشمندان و محققان از دو منطقه بیشتر از سایر نواحی ایران به عنوان محل ظهور ایشان نام برده اند. گروهی معتقد هستند با عنایت به این که در چندین قسمت از یشت ها در اوستا محل فعالیت دینی زرتشت ایرانویچ ذکر شده است و در نمابع پهلوی ایرانویچ (نزدیکی قره باغ )

را با آذر بایجان یکی شمرده اند . برخی با اطمینان بیشتری سخن گفته اند که زرتشت در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه ارومیه متولد شده است . اما گروه مخالفی اعتقاد دارند زبان کتاب اوستا زبانی است متعلق به شرق ایران و ایرانویچ را خوارزم می دانند که زادگاه زرتشت است . اوستا زادگاه اشو زرتشت را محلی به نام << رَگه >>

در کنار رودخانه ی << دَرُجی>> و در یا چه چیچَست می داند . بعضی از پژوهشگران این محل را در غرب ایران یعنی دریاچه ارومیه و برخی دریاچه ی هامون در خاورو برخی نیز رگه را شهر ری در نزدیکی تهران می دانند .

 

اعضای خانواده ی زرتشت

 

حاصل ازدواج یوروش اسپ پدر و دوغدو مادر پنج پسر بود که زرتشت سومین آنهاست . زرتشت سه بار ازدواج کرده بود . زن سوم او هووی نام داشت ، هووی از خواندان هووگوه و بنا بر روایات سنتی دختر فرشوستر ، وزیر کی گشتاسب شاه کیانی بوده است . نخستین کسی که به دین حضرت زرتشت ایمان آورد میدیو ماه بود که در روایات سنتی اورا پسر عموی زرتشت معرفی کرده اند .

 

آغاز رسالت زرتشت

 

حضرت زرتشت در سن سی سالگی پیامبری خود را اعلام کرد، اما چندی بعد از اعلام آشکار رسالتش زندگی در منطقه ی آذر بایجان بر زرتشت دشوار شد و نا چار ، به شمال شرقی ایران آن روزگار ، یعنی منطقه ی بلخ کوچ کرد . زرتشت در 40 سالگی توانست در قلمرو کی گشتاسب پادشاه کیانی، با شفا دادن (آست ) زن زیبای وی ، که ناگهان فلج گشته بود ، در وجود گشتاسب و زنش، و شاهزاده اسپینات ، حامیان قابل اعتمادی بدست آورد و در آنجا پشتیبانی شاه گشتاسب برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد . از سن 30 سالگیش شروع به آگاهی رسانی مردم در باره ی دینش و فلسفه کرد و طریقه ی تبلیغ آیینش سرودن اشعار بود . آموزه های زرتشت بیشتر در قالب شعر و با عنوان "گاتا" ، که بخشی از کتاب مقدس زرتشتیان یعنی " اوستا" می باشد ، به دست ما رسیده است . گاتها قدیمی ترین و مقدس ترین بخش اوستا است . گاتها منبع بسیار معتبری برای شناخت عقاید اصلی زرتشت به شمار می رود.

  

 

 

نگرش ها و اعتقادات زرتشت

 

زرتشت نخستین آموزگاری است که راستی و آرامش را برای ما به ارمغان اورده است ، هنگامی که از زرتشت سخن می گوییم نه به آن دلیل که آنرا به عنوان نخستین پیامبر جهان ستوده اند به آن می بالیم بلکه ما از زرتشت به عنوان بخش مهمی از فرهنگ ایران یاد می کنیم ، پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک از خصایص آئین زرتشتی است ، در دین زرتشت ، خرد ، شادی و راستی بنیان آن را پی می ریزد و اندیشه و گفتار و کردار نیکرا در قالب اخلاقی که فرا تر از آموزه های دینی است به ما معرفی می کند ، در نگاه زرتشت عناصر طبیعت ار اهمیت خاصی برخوردارند به خصوص عنصر آتش که پاک کننده ی همه نا پاکیهاست . زرتشت به زندگانی دنیوی بی اعتنا نیست و در ویشی در آن راهی ندارد . زرتشت رسالت خود را فقط مذهبی ومعنوی نمی داند و در ترقی امور اقتصادی و بهبود زندگانی مادی نیز کوشاست ، به خصوص زرتشت به آباد کردن زمین و کشاورزی اهمیت زیادی داده است . زرتشت در سخنان خویش خطاب به کشاورزان می گوید که کشور خدا پرست کی گشتاسب شاه  باید از نیروی آنان برتری به هم رساند و سرمشق دیگران گردد .

 

باورها و اعتقادات بزرگان در مورد زرتشت

 

زرتشت دارای چهره ی جهانی و شناخته شده است .دانشمندان یونانی در پیشگاهش شاگرد وار زانو زده اند . بیشتر فلاسفه ی زرتشت را مرد یگانه ای بی مانند در تاریخ اندیشه ی گیتی و راستگویی بالا مرتبه و بی مانند و پیام آوری خرد مند یافته اند ، از فیثاغورث و افلاطون و ارسطو گرفته تا هگل و نیچه برخی اندیشه های خود را از فرهنگ ژرف و سرشار او گرفته اند ، جهان غرب و شرق متفق القول زرتشت را حکیمی بزرگ نامیده اند . سهروردی اندیشمند سده ی هفدهم به عنوان پیام آور حکمت اشراق از زرتشت با نام  حکیم فاضل نام می برد ، برای ایرانیان جای بسی خوشحالی است که ریچارشتراوس یکی از سمفونی های خود را با نام زرتشت ساخته و یا اپرای زرتشت ساخته ی ژان فیلیپ رامو در کهن ترین سالن تأتر جهان در سوئد اجرا می شود . یا سال 2003 به عنوان سه هزارمین سالگرد فرهنگ زرتشتیاز سوی یونسکو اعلام می شود .

 

فوت حضرت زرتشت

 

زرتشت سر انجام در 77 سالگی در گذشت . وفات او در روز خور ( یعنی روز پنجم ) ماه می بود. در روایت های دینی آمده است در مورد علت فوت حضرت زرتشت دو روایت نقل شده است ، یکی این که زرتشت پیامبر ایرانی پس از پایان رسالت خودکه بخشی از ان که آموزش راستی و رستگاری و آرامش به انسان ها بود ، در شهر بلخ به سر می برد . او هفتادو هفت سال از عمرش می گذشت و در آتشکده ی شهر بلخ در حال عبادت و آموزش و راهنمایی انسان ها بود و این هنگامی بود که گشتاسب کیانی ، فرمانروایی آن سامان را به عهده داشت . گشتاسب و پسرش اسفندیار از بلخ که پایتخت آن زمان بود خارج شده بودند و فرمانروای تورانی ارجاسب ، که دشمن دیرینه ی ایرانیان بود از موقعیت استفاده کرد و توربراتور فرمانده ی سپاه خود را با لشگری بسیار به ایران فرستاد ، لشگر تورانی دروازه های شهر بلخ را با همه دلاوریهای ایرانیان در هم شکستند و هنگامی که اشو زرتشت پیامبر ایرانی با لهراسب و 80 نفر از پیروانش در آتشکده ی بلخ به نیایش مشغول بودند حمله کردند و وی را کشتند . فردوسی در این خصوص در شاهنامه می گوید :

از آنجا به بلخ آمد سپاه                            جهان شد زتاراج و کشتن سیاه

نهادند سر سوی آتشکده                           برآن کاخ و ایوان زرآژده

همه زند و آستا همی سوختند                    چه پر مایه تر بود بر توختند

ورا هیربد بود هشتاد مرد                        زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد

همه پیش آتش بکشتندشان                        ره بندگی بسر نوشندشان

ز خونشان بمرد آتش زرد هشت                ندانم چرا هیربد را بکشت

و گروهی دیگر معتقدند با توجه به نیمه کاره  نبودن گاتها به نظر می رسد زرتشت رسالت خود را کامل کرده و به آرامی  و به خواست خدایش ترک جهان گفته است ، اما به نظر می آید اعتقاد گروه نخست صحیح تر باشد .

 

محل دفن زرتشت

 

متأسفانه در خصوص محل دفن حضرت زرتشت هم دو روایت نقل شده است که به دلیل این که اثری از آرامگاه ایشان با قی نمانده نمی توان به طور یقین هیچیک از روایات را با قطعیت پذیرفت البته روایت نخست به واقعیت نزدیک تر است ، گروهی معتقدند قبری را که در کوه سبلان ( بلند ترین کوه شهر اردبیل ) وجود داشته قبر این پیامبر است .بالا تر همه روایتی است که از حضرت رسول اکرم ص که در عجایب المخلوقات نقل شده که می فرمایند : " سبلان کوهی است بین ارمینیه و آذربایجان که بر آن چشمه ای است از چشمه های بهشت و قبری است از قبور انبیا " . و گروه دیگری بر این باور هستند چون زرتشتیان به بقاء روح و فروهر نیاکان خود باور دارند ، اصولا پس از مرگ علاقه ی زیادی به اینکه به سر مزار در گذشته بروند و شیون و زاری کنند ، را ندارند ، بنا بر این برای زرتشتین مهم نبوده، که اشو زرتشت در کجا دفن شده و همواره روح اورا در کنار خود احساس می کنند و از روح و فروهر پاک اشو زرتشت برای پیشرفت کارهایشان کمک می خواهند و به دنبال محل آرامگاه اشوزرتشت نیستند ، اما مدعی هستند آرامگاه اشو زرتشت ، در استان بلخ افغانستان و در شهر مزار شریف می باشد . نام قدیم شهر مزار شریف هم بلخ بوده و نام این استان هم اکنون هم بلخ است و در اوستا بسیار آمده است که بلخ محل پادشاهی شاه گشتاسب بوده که اشو زرتشت دین خود را ارایه و تبلیغ می کرده است ،  ودر این شهر به شهادت رسیده است .

سخنان نغز حضرت زرتشت

 

_ شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه ی ازار کسان در آن نباشد .

_ هرگز به کسی که با راستی و درستی زندگی می کند ستم روا نگردد و هرگز به کسی که جهان را می پرورد آسیب نرسد .

_ خدایا به ما کمک کن ، ما چشم به راه لطف تو هستیم .

_ کسی که بهترین اندیشه را انتخاب می کند با کار های راستین خود خدارا خوشنود می کند .

_پس بیایید از کسانی شویم که این زندگانی را تازه می کنند و جهان را نو می سازند.

_اگر چیزی برای کسی سود مند باشد و برای دیگری زیانمند ، آنرا نمی توان نیک شمرد . نیک آن است که نه به سود یک نفر خود خواه بلکه به سود راست و درست اجتماع باشد .

_ اهورا مزدا با دستهای توانایش جلوی ازار بدخواهان را سخت می گیرد.

_کسی که بر غلب خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد .

_ رفتار کن با دیگران همانطور که توقع داری با تو رفتار کنند .

_ با هیچ کس و هیچ آیینی پیمان شکنی نکن که به تو آسیب نرسد .

_ پیمان شکنی یکی از شاخه های دروغ است .

_خوشبخت کسی است که خوشبختی دیگران را فراهم سازد.

_ بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست ، نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی ، نتیجه ی زندگی ما حاصل اعمال ماست .

_ همسری که برای دخترت برگزیدی به او معرفی کن و لی انتخاب نهایی را به دست خودش بسپار.

_خورشید باش که اگر خواستی بر کسی بتابی نتوانی.

 

 

 

 

 

 

چو خرداد روز و ماه فرودین آمد                          خجسته زایش سردار دین آمد

دو لب هایش چو غنچه وا شد از هم                  شگفتیها برای اهل دین آمد

بزرگان زمانه در شگفتند                                   که این خندیدنش از اولین آمد

بود این افتخاری ز آریایی                                 چو تابان اختری به ایران زمین آمد

همه دلها شدش لبریز شادی                           که خندان کودکی از نابغین آمد

چگونه گویم از افکار این طفل                            به نوزادی چو صد ها بالغین آمد

چگونه بر شمارم من نبوغش را                        فزون از نابغه بالاترین آمد

چو از سی سالگی سنش فرارفت                    برایش از خدا الهام دین آمد

همه افکارو گفتار نکویش                                بهم  پیوست و کرداری بهین امد

به دنیا کس نگفت بالا تر از سه                       شعارش این چنین بالاترین آمد

چو شش بگذشت از این فصل بهاری                به علم و دین بهاری دلکشین آمد

مبارک بر همه هم کیش عالم                        که این تهنیت از فرزند دین آمد

 

برگرفته شده از این وبلاگ=>www.manoghalamepar.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:53  توسط زهره( جنگجوی ایران زمین)  | 

فرا رسیدن سال نو را به تمامی شما دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم

هر روزتان نوروز...( بقیه رو خودتون می دونین دیگه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:9  توسط زهره( جنگجوی ایران زمین)  | 

ظهور کورش کبیر

 

تولد و جوانی کورش:

در باره تولد کورش کبیر نظرات زیادی وجود دارد که در میان این مورخین هرودوت ، کزنفون و کتزیاس در درجه اول واقع اند زیرا ما بقیمورخین از هرودوت پیروی کرده اند . هرودوت گوید در باره کورش در زمان او چهار روایت وجود داشت که او روایت پارسی هارا نقل می کند .

نوشته های هرودوت :

مورخ مذکور می گوید : آستیاک ( پادشاه بزرگ ماد ) شبی خواب دید که از دختر او موسوم به ماندانا چندان آب رفت که اکباتان و تمام آسیا غرق شدند. شاه از مغان تعبیر این خواب را خواست و انها به قدری شاه را از اینده ی پادشایی اش ترسانیدند که او جرئت نکرد دختر خود را به بزرگان ماد بدهد و تصمیم گرفت و به یک نجیب زاده ی پارسی به نام کمبوجیه داد که او را مطیع و بی خطر می دانست . به خصوص کمبوجیه ملایم و ارام نیز بود .

پس از ان در سال اول ازدواج آستیاگ خواب دیگری دید . در خواب دید از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگ هایش تمام آسیا را گرفت .تعبیری که مغان از این خواب کردند به مراتب وحشتناک تر از خواب اول بود .

با این تعبیر شاه ماندانا را مجبور کرد از ایالت پارس برای دیدن او به اکباتان بیاید . به محض ورود ، آستیاک اورا مبحوس کرد. بعد از چندی ماندانا پسری به دنیا اورد و شاه ماد او را به یکی از خویشاوندان مورد اعتماد سپرد به نام هارپاگ که طفل را بکشد و خیال او را اسوده سازد.

هارپاگ وزیر به منزل امد و موضوع را با همسرش در میان گذاشت و با خود گفت این طفل با من قرابت داردو چون شاه ماد پسری ندارد ملکه( دخترش) جای اورا می گیرد و من نزد ملکه که پسرش را کشته ام چه وضعی دارم ؟ پس بهتر است این کار را به کسان خود شاه واگذارم .

بدین منظور نزد یکی از چوپانان شاه به نام میترادات ( مهرداد ) و از او خواست به فرمان شاه این طفل را بر سر کوه قرار دهند تا خوراک وحوش گردد . مهرداد طفل را به منزل اورد و چون همان روز همسرش طفلی مرده به دنیا اورده او را منصرف کرد و گفت این طفل نازنین را بزرگ می کنیم و طفل مرده ی خودمان را در طبیعت می گذاریم و لباس های خونی او را تحویل هارپاگ می دهیم .

چوپان را نظر زنش پسند امد و چنین کرد . سپس به هارپاگ پیام فرستاد و جسد فرزند مرده ی خویش را تحویل داد و شاه ماد در مقبره ی شاهی انرا دفن کرد و خیال آستیاگ راحت شد.

چون طفل به ده سالگی رسید همبازی امیر زادگان شد ، در میان بازی ، بین خود، شاه ، جلاد ، مفتش و غیره تعیین کرده بودند و در این میان او به ( پسر چوپان ) معروف بود ، هنگام بازی شاه شد و چوپان همبازی اش حکم او را لغو کرد او را مورد نکوهش قرار داد و تنبیه کرد . ان امیر زاده فرزند یکی از بزرگان ماد بود که نزد آستیاگ آمد و گفت:(( شاها نگاه کن پسر بنده تو ( چوپان ) با پسر من چگونه رفتار کرده )) .

شاه ، چوپان و پسرش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرد و گفت :(( تو چه گونه جرات کردی با پسر دوست من چنین برخورد کنی؟)) کوروش جواب داد: ((در این امر حق با من است زیرا مرا به شاهی برگزیدند و همه امر را اجرا کردند جز او ، او بی اعتنایی کرد و من مستحق بودم که او را تنبیه کنم )) .

این سخنان را می گفت و آستیاگ از شباهت او با خودش متحیر بود .

مدتی فکر کرد و واقعه ی ده سال پیش را به خاطر اورد و دستور داد چوپان را به اندرونی برده و از او سوال کرد :

_ این طفل از کجاست و کی انرا  به تو داده ؟

چوپان گفت : از ان من است و مادرش هم زنده است

آستیاگ اورا به شکنجه و مرگ تهدید کرد و به نا چار با تضرع و زاری عفو شاه را خواستار شد و حقیقت را بازگو نمود .

موضوع به گوش هارپاگ رسید و نزد شاه امدو گفت : در آن روز هم خواستم حکم حضرت تعالی را انجام دهم و هم خود قاتل فرزند دختر شما نباشم و انرا بدین فرد سپردم . آستیاک باطنا خشمگین شد اما صلاح ندید خشم خود را براورد و چنین گفت :

من نیز همواره عذاب وجدان داشتم و می دانستم شماتت و توبیخ دختر ، بعد ها گریبان گیر من خواهد بود ، بدین منظور باید خدای را شکر کرد و ضیافت بزرگی ترتیب دهیم .

آنگاه رو به هارپاگ کرد و گفت : تو را می بخشم و خود را اماده ی ضیافت کن.

هارپاگ به خاک افتاد و تشکر نمود . آستیاک از هارپاگ خواست تا تنها فرزند خویش که پسری سیزده ساله بود را نزد وی فرستد تا همبازی نوه اش شود . هارپاگ منزل رفت و چنین کرد . به دستور آستیاک سر طفل را بریدند و از گوشت او غذایی تهیه کردند و ان را در مهمانی به هارپاگ خوراند . بعد از او پرسید :غذارا چگونه یافتی؟ وزیر گفت :خیلی خوب . سپس زنبیلی به او نشان داد و گفت هر چه می خواهی از ان بردار. هارپاگ زنبیل را گشود و سر و دست و پای پسرش را دید و فهمید گوشت چه کسی را خورده ولی به روی خود بیاورد و چون شاه پرسید آیا می دانی گوشت چه شکاری را خوردی، جواب داد :انچه شاه کند خوب است . بعد باقیمانده ی جوارح فرزند را به منزل برد و دفن کرد و بدین صورت تاوان کار خویش را پرداخت .

پس از این کار آستیاک مغان را جمع کرد و گفت : پسر دختر من زنده است و شرح قضیه چنین . حالا عقیده ی شما چیست و چه باید کرد؟مغ ها گفتندخوابی که دیدی تعبیر شده و او میان همسالان شاه شده و دیگر خطری تهدید نمی کند . آستیاک گفت عقیده ی من نیز چنین است ولی باز به نظر شما بهترین کار چیست ؟مغان گفتند برای راحتی خیال او را به پارس بفرست تا نزد پدر ومادر خود برود ، آستیاک از این جواب غرق شادی شدو کورش را خواسته و گفت : فرزند ، به خاطر یک خواب پوچ می خواستم تو را ازار دهم ، اینک به پارس نزد پدر و مادرت برو.

کوروش روانه ی پارس گردید  و به دیدن کمبوجیه ( کامبیز ) و مادر خود شتافت انچه روی داده را توضیح داد و همواره از زن چوپان به نام (سپاکو)تعریف نمود که چون سپاکو به زبان مادی ماده سگ است گروهی به غلط تصور می کردند کوروش در بیابان توسط ماده سگی شیر می خورده.

کوروش در دربار پدر کمبوجیه ( که پادشاه پارس و دست نشانده ی ماد بود ) بزرگ شد . در ایم میان روایات کتزیاس و کزنفون به افسانه و تخیل بیشتر شباهت دارد و به خصوص تالیف کزنفونرا واقعا یک رومان تاریخی بدانیم و او خواسته با بزرگ کردن کورش و تخیلاتش پند های اخلاقی به یونانیان بدهد .

کوروش در میان کودکان دیگر از حیث فراگیری و چابکی و جرات سرامد بود و در انواع ورزش های گوی سبقت را از همسالان می ربود . او در نوجوانی در سوارکاری و زوبین اندازی رقیب نداشت و در همان سنین هم در پارس مدیریت جوانان فعال و سوار کاران تیز رورو داشت . سوار کاری برای پارسیان بسیار محترم و مقدس بود . به گفته ی گزنفون تنفر کوروش از شراب در دربار پدر به چشم می خورد و هیچ گاه شرب انرا موافق عقل نمی دانست .

بدین صورت سال های کودکی ( تا ده سالگی ) در سرزمین ماد و جوانی در کنار دربار پدر ( در سرزمین پارس ) سپری شد و از او نمونه ای از جوان پاک و شجاع و سلحشور ساخته بود که زبانزد بزرگان قوم پارس نیز بود .

کوروش در دربار پدر زندگی می کرد و در ابتدا خیال شوراندن پارس برماد یا تاسیس سلطنت بزرگ را نداشت ولی هاپاگ که همواره در صدد انتقام پسر خود را از شاه داشت و از جلال و بزرگی کوروش در پارس مطلع بود در نهان با او مکاتبه می کرد و هدایا می فرستاد و دائما او را بر ضد شاه ماد تحریک می کرد . بعد ها به همین هم اکتفا نکرد و از نارضایتی بزرگان ماد از شاه سود جست و زمینه را برای کوروش فراهم می نمود و در نهایت نامه خروج او به ماد را در شکم خرگوشی نهاد و به پارس فرستاد . به طور کلی به خاطر خواب آستیاک مراودات و کاروان ها بین ماد و پارس کنترل می شد و دخول به پارس مشکل بود . در نهایت خرگوش به دست کوروش رسید و نامه ای بدین مضمون نوشت :

ای پسر کامبیز ، خدا تو را حفظ می کند وگرنه تو اینقدر بلند و بزرگ نمی شدی ، از آستیاگ قاتل خود انتقام بگیر . او مرگ تورا می خواست و اگر تو امروز زنده ای ، از خدا و بعد از او از من است . گمان می کمن از قضیه مطلعی که چگونه مرا مجازات کرده از این جهت که نخواستم تو را بکشم و تو را به چوپانی سپردم . اکر به من اعتماد کنی ، شاه تمام ممالکی خواهی بود که آستیاگ بر آن حکومت می کند ، پارسی هارا به قیام وادار کن و به جنگ ماد ها بیاور . اگر آستیاگ مرا سردار قشون ماد کند ، کار به دلخواه تو انجام خواهد گرفت و هر گاه دیگری را انتخاب کند نجبای ماد با تو او را از تخت به زیر خواهد کشید. همه چیز آماده است ..... اقدام کن زود .

کوروش مصمم شد پارس را بر ماد بشوراند . بدین منظور تمام روسای طوایف پارس را جمع کرد و گفت تمام مردان قبایل مسلح با داس ، نزد او بیایند . کوروش امر کرد مردان زمین بسیار بزرگی حدود ( 3700 ذرع ) زمین را از علف هرزه و خار وخسک پاک کنند . آنها چنین کردند . روز دیگر انهارا به جشنی دعوت کرد و تمام حشم پدر خود را سر بریده نهار خوبی به انها داد . پس از انکه خوب خورده و استراحت کردند ، کوروش انها را نزد خود بخواند و گفت : کدام روز را خوشتر دارید ، امروز یا دیروز را ؟ آنها گفتند شکی نیست که امروز را ، چون دیروز از رنج بسیاربه کلی خسته بودیم و امروز غذای لذیذ خورده و استراحت کردیم .

کوروش گفت : دیروز شما حاکی از رقیت و بندگی شما نسبت به ماد و امروز شما شبیه آینده ی شما ، اگر به حرف من رفته و بر ماد شورید خود را ازاد کردید ، چون شما از مادی ها از حیث صفات جنگی کمتر نیستید .

سخنان کوروش بر پارسی ها بسیار موثر افتاد چون مردم پارس مدت ها از تسلط ماد ها ناراضی بودند . پس خبر به شاه ماد رسید و او کوروش را به نزد خویش طلبید . کوروش نیز جوابداد زودتر از انچه تصور می کند  ، او را خواهد دید . آستیاگ در تهیه ی جنگ شد و سپهسالاری لشکر خود را به همان هارپاگ سپرد . دو لشگر به هم رسیدند و بر اثر کنکاشی که شده بود قسمتی از لشکر ماد به طرف لشکر کوروش رفت و قسمت دیگر چون نخواست جنگ کند متواری و فرار کردند. وقتی خبر به آستیاگ رسید خشمگین شد و تمام مغ هایی که تعبیر او را اشتباه کرده بودند سر برید .پس از ان آستیاگ با لشکری پیر وبرنا به طرف پارس رفت و در این جنگ شکست خورد و اسیر گردید . مادی هایی که نسبت به شاه وفا دار بودند کشته شدند . هارپاگ از فرط شادی نتوانست خودداری کندو به شاه دشنام داد و گفت : روزی تو مرا به مهمانی خواندی و گوشت پسرم را به من خوراندی روز بدی بود ولی حال که به بندگی و بیچارگی افتادی از ان روز من بسیار بد تر است .

آستیاگ نگاهی به او کرد و گفت : هارپاگ تو بسیار احمقی و بی وجدان ، چون تمام کار هارا تو کردی و عرضه نداشتی خوب صاحب تاج و تخت شوی و راضی شدی قوم دست نشانده ی پارس را سرور ماد بکنی ، می خواستی همین کا ررا برای یک نفر مادی بکنی.

عاقبت کار آستیاک 35 سال سلطنت بود که به واسطه ی شقاوت ها و خوشگذرانی ها مادی از وی برگشتند ، کوروش هم نهایت احترام را به پدر گذاشت و او را نزد خود نگاه داشت .

در اینکه پارس ها پس از غلبه بر ماد ها کاملا تحت تاثیر تمدن ایشان واقع بودند جای شکی نیست زیرا این مردم مانند ماد ها از قبایل ایرانی و دارای خصائص یکسان بودند و این وحدت در اثر تصمیم حفظ مصالح مشترک قبایل پارسی در مقابل ملت ماد پدید امده بود . مادها هم نژاد پارس ها بودند و دین و زبانشان یکسان بود . ولی قبایل پارسی از فرمانروایی ماد ها ناراضی بودند .

اخلاق مردانه و صفات نیک و پیشوائی کوروش بزرگ موجب وحدت ملی پارس ها گردید و با اتحاد ماد زمینه برای تشکیل بزرگترین امپراطوری جهان مهیا می شد .

بعد از پایان جنگ کوروش کبیر آستیاگ را محترم شمرده و به فرمانداری منطقه ی بارکانی گمارد . وی بعد ها بر اثر کهولت سن در بستر خود در گذشته است .سال شکست آستیاگ را نمی توان به طور دقیق تعیین کرد ولی بر اساس سال نامه ی بابل 554ق.م را اورده اند و همزمان اکباتان به یکی از پایتخت ها ی هخامنشیان تبدیل شد و کوروش کبیر عنوان پادشاهان ماد یعنی شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه کشور هارا اختیار کرد .

به مرور ماد رتبه ی دوم را پس از پارس اختیار کرد و دیگر مردم جهان باستان یعنی یونانیان ،یهودیانو و مصریان سقوط ماد را انتقال قدرت از آستیاگ به کوروش کبیر پنداشتند . از همین رو پارسیان را مادی می خوانند .

کوروش کبیر ابتدا سرزمین های متعلق به ماد را که شامل پارت ، هیرکانی ، ارمنستان را تصرف کرد و به سال 549 ق.م کل سرزمسن عیلام را ضمیمه امپراطوری خویش کرد .

با پیروزی کوروش کبیر در پاسارگاد و امپراطوری( مادو پارس ) مبدل به امپراطوری تازه ی ( پارس و ماد )شد و با تصاحب شوش – اکباتان و پاسارگاد کوروش کبیر خط ونشانی برای همسایگان خود کشید . او پس از استقرار کامل شورایی مرکب از هفت تن از بزرگان ( شورای سلطنت ) ترتیب داد که شاه در راس ان بود . او بدین ترتیب وحدت قبایل گوناگون آریایی قلمرو سلطنت خویش را بر پایه ای استوار کرد و سیاست ادغام و یگانه سازی را با حفظ مادی ها در مقامات اداری خویش آغاز کرد . البته گاهی در کنار یک مادی یک پارسی قرار می گرفت ، اما هیچ چیز این احساس را بوجود نمی اورد که امور اداری دست به دست شده است . بایگانی های پارس در اکباتان گرداوری و انباشته شد . همین کتیبه ی آریار من به اکباتان منتقل شد و جانشینی حکومت آنقدر ارام و بی سر وصدا انجام گرفت که قدرت های همسایه فکر کردند شاید شاه جدیدی که بلند پرواز تر از آستیاک است روی کار امده .

خلاصه انکه همه چیز چنان گذشت که گویی کوروش کبیر در کنار پدر بزرگ مغلوب خویش فقط به انقلابی در باری مبادرت کرده اما واقعیت آغاز جهش جهانی بود .      
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 15:1  توسط زهره( جنگجوی ایران زمین)  | 

داستان عشق و وفاداری پانته آ

پیش فرض داستان عشق و وفاداری پانته آ

داستان : مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. در میان غنائم زنی بسیار زیبا بود که گفته می شد زیباترین زن شوش است . نام این زن "پانته آ" وشوهر او "آبراداتاس" بود که برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.
کوروش وقتی داستان زیبایی "پانته آ" را شنید و دانست که همسر او هنوز زنده است گفت : صحیح نیست که این زن شوهردار برده ی من شود . او را به یکی از ندیمان خود سپرد که از او نگه داری کند و هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش برگرداند.
اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به کوروش گفتند لااقل یک بار او را ببین اما کوروش نپذیرفت.
ندیم کوروش مردی بود به نام "آراسپ" و پانته آ را به او سپرده بودند. زیبایی پانته آ عنان اختیار از آراسب ربود و او را به طمع در پانته آ واداشت. پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش نمود و زن را از دست او نجات داد. آراسپ مرد نجیب و پاکی بود ولی زیبایی بی حد پانته آ موجب طمع او شده بود. او که به شدت شرمنده شده بود برای جبران گناه خود به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) و او را به سوی ایران فرا خواند.
آبرداتاس به ایران آمد و داستان را شنید. و در برابر جوانمردی کوروش به یاران او پیوست و در لشگر او به خدمت ایستاد.
در یکی از جنگها هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: قسم به عشقی که میان من و توست کوروش جوانمردی بزرگی در حق ما کرد. و اکنون باید ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او مرا برده خود ندانست و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند. بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم. پس چون برادر در رکاب او شمشیر بزن ومبارزه کن.
در آن جنگ آبراداتاس شجاعانه نبرد می کند و کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کار دست خودش ندهد . پانته آ با شیون و زاری که دل تمام لشگر را به درد آورده بود بر بالین همسر خود نوحه می کرد و می گفت : افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی.
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرو کرد و در کنار جسد شوهرش جان سپرد . هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از شرم خود را می کشد . برای همین است که جسد دو زن را در تابلو می بینیم . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود.
در لغت نامه دهخدا ذیل عنوان "پانته آ" و نیز در "کوروشنامه گزنفون" این داستان نقل شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 21:52  توسط باران(سرباز هخامنشی)  |